نازنينم!
باز مهرباني چشمهايت پنجرهً خيالم را ستاره باران كرد.باز گرمي دستانت
روحم را تا دورترين لمس يادها برد.
نازنينم!
به شب وروز به بي قراري امواج به برگ برگ شاخه هاي درختان
به بي قراري بادهاي سرگردان قسم!! نمي توانم پلكهايم را به روي خيال
تو ببندم.نمي توانم عطر ياد تو را از چهار فصل دلم پاك كنم.
نازنينم!
اين همه فاصله را چگونه تاب بياورم! اين همه روز را چگونه به تنهايي سر كنم!
اين همه شمع را با چه رنگي از اميد روشن نگه دارم!
اين همه فصل را تا به كي خط بزنم تا تو بيايي!
چگونه دوستت دارم را ترسيم كنم كه كلمه اي حتي از ياد نرود!
قصٌهً اين همه دلتنگي را با كدام قلم برايت بنگارم!
نازنينم!
به اندازهً تمامي ابرهاي دنيا دلم گرفته. به ديدار اين دل غمگين بيا
شانه هايت را براي اين همه بارش كم دارم

كسي در باد مي خواند:
تو را تا اوج مي خواهم
براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم
دلم تنگ است و بي يادت، در اين غربت نمي مانم
تو هستي در وجود من، تو را هرگز نمي رانم

ببين چگونه عاشقانه تمناي نگاهم مي خواندت
ببين چگونه اسم زيبايت را فرياد مي زند و بر فراسوي
احساسات، از گوشهً نا معلوم اتاق دل فرياد عشق،نامت را بر
آسمانها چون نوري بي مانند وچون تپشي در نهايت شوق وصالت، واندوه
سنگين دوري تو بر آسمانها مي تاباند
|
+| نوشته شده توسط
مریم در یکشنبه سی و یکم تیر 1386
|